تبلیغات
.
داغ ترین و جدیدترین خبرها و عکس های روز ایران ، دنیا و ... - بخش اول گفت و گوی مفصل هفته نامه نسل امروز با حامد بهداد
داغ ترین و جدیدترین خبرها و عکس های روز ایران ، دنیا و ...
  بخش اول گفت و گوی مفصل هفته نامه نسل امروز با حامد بهداد:
مثل بچه‌ها گریه می‌كردم
!
   

       
انگار حامد بهداد ستاره‌ای است که این روزها یکی از نیازهای واجب سینمای ایران شده، خیلی از نقش‌ها فقط خاص او نوشته می‌شود و خیلی از کارگردان‌ها نقش‌هایشان را مختص او می‌دانند. احتیاج به معرفی ندارد، لازم نیست که حتما از روزگار جوانی او برایتان بگوییم یا اینکه فیلم اولش را یاد شما بیاندازیم. فرقی ندارد که از کجا شروع کرده و چطور ادامه داده، با چه فواصل زمانی توانسته خود را به همه ثابت کند و به قول خودش این انرژی مهارنشدنی‌اش را در سینما گنجانده، الان برای ما مهم این است که او در این 10 سال بازیگری کجای راه ایستاده.
این بار اولی نبود که با بهداد حرف می‌زدم. اما نکته جالبی که در این 4 ساعت گفت و گو به دست آوردم این بود که بهداد تغییر کرده. این حامد بهداد با حامد بهداد همیشگی فرق داشت. ستاره‌ای که پر از جنب و جوش بود، با حرارت، با صدایی بلند و با صلابت حرف می‌زد حالا تبدیل شده به مرد 36 ساله‌ای که شمرده‌تر حرف می‌زند، موضوع بحث را از دست نمی‌دهد و پراکندگی گفتارش را کنترل می‌کند. آنقدر آرام حرف می‌زد که گاهی اوقات برای شنیدن صدایش از ریکوردرم، چندین بار باید به عقب برمی‌گشتم و گوش‌هایم را تیز می‌کردم. سرما خورده و کمی بی‌حوصله بود، اما جاهایی خیلی خوب سر ذوق می‌آمد مثل وقتی که از خسرو شکیبایی، علیرضا عصار و رامبد جوان می‌گفت. تازگی‌ها سعی کرده با برنامه‌ریزی زندگی کند، به خودش برای زندگی کردن فرصت می‌دهد، آنقدر که اگر احیانا دری به تخته بخورد و بخواهد جواب تلفن کسی را هم بدهد، به غریبه‌ها می‌گوید: «وقتی هوا تاریک شد با من تماس بگیرید، خداحافظ!» وقتی به او می‌گویم، این هم نوعی از پیچاندن است خنده ریزی می‌کند و می‌گوید: «نه! نوعی وقت دادن به خودم است! هرچه هست او بازیگر محبوبی است، با تمام تفاوت‌هایی که دارد و خاص بودن رفتارش. همین کافی است تا مثل من زمان را از دست بدهید و ندانید که این چندساعت را چطور گذرانده‌اید......
اجازه می‌دهی همین گپ‌هایی که با هم می‌زنیم را ضبط کنیم؟
اگر دلت می‌خواهد همین کار را بکن.

• کتاب جسدهای شیشه‌ای را بر روی میز تحریرت دیدم، آن را خوانده‌ای؟
نه تازه شروع کردم به خواندنش. این کتاب را پدرم به من هدیه داده. در روزگاری که شرایط مالی بسیار بدی داشتم خیلی دوست داشتم تا این کتاب را داشته باشم، از او خواستم تا این کتاب آقای کیمیایی را در روز تولدم به من هدیه دهد.

• یعنی کی؟
سال 82. یعنی سال 82 این کتاب را هدیه گرفتم و هنوز نخوانده‌ام. آقای کیمیایی خیلی گله‌مند بود که چرا این کتاب را نخواندم. به خاطر همین شروع کردم به خواندنش.

• این کتاب‌هایی که در کتابخانه‌ات است، کتاب‌های توست؟
بله، البته من و پدرم.

• گستره محبت هم می‌خوانی؟!
گستره محبت را مادرم به من هدیه داده. تو خوانده‌ای؟!

• نه، اما می‌دانم که چطور داستانی دارد.
چطور داستانی؟!

• اگر اشتباه نکنم داستان مادر و دختری است که ماجراهای خاص خودشان را دارند و در آخر هم مادر چشم‌هایش را به دخترش هدیه می‌دهد تا با آنها زندگی کند. یک داستان شبه هندی!
آخی، الهی فدای مادرم شوم. البته از اسم کتاب می‌توان حدس زد چطور کتابی است.

• جالب است که در کنار گستره محبت، دنیای سوفی هم در کتابخانه‌ات داری. آن را خوانده‌ای؟!
نه، کمی به آن سرک کشیدم.

• پیشنهاد می‌کنم حتماً بخوانی.
دوران دانشجویی‌ام همه این کتاب‌ها را یک دور ورق زدم.

• مثل همین کتاب‌های الکساندر دوما.
بله، آنها را در دبیرستان خواندم.

• این بچه کوچک که عکسش را بالای کتابخانه‌ات گذاشتی کیست؟
دختر برادر کوچکم حسام.

• برادر کوچکی که ازدواج کرده و بچه هم دارد!
بله، دو سال از من کوچکتر است. یعنی متولد 54 است. دو دختر هم دارد؛ باران و بارین.

• بارین؟
اسم بارین را بهمن قبادی برای او انتخاب کرد.

• به چه معنی است؟
یعنی ببار.

• چطور این نام را برای برادرزاده‌ات انتخاب کرد؟
وقتی داشتم با بهمن به فرانسه می‌رفتم، بارین داشت به دنیا می‌آمد، به بهمن گفتم برای این بچه اسم انتخاب کن و او نام بارین را گفت.

• بارین چند ساله است؟
الان نزدیک به یک سال. البته نه! اردیبهشت به کن رفتیم، هنوز یک سالش نشده.

• چرا از برادرت تا به حال کمتر حرف زدی؟
چه چیزی باید می‌گفتم!

• مگر با او قهری؟!
با هم قهر بودیم!

• قبل از ازدواجش؟
بله، پیش می‌آید دیگر. فکر می‌کنم طبیعی است.

• صددرصد. حتی بعد از ازدواج هم طبیعی است. من و خواهرم هم هنوز قهر می‌کنیم.
زندگی بدون قهر و دعوا که مزه نمی‌دهد. گاهی اوقات عشق و علاقه بیشتر ثابت می‌شود.

• شنیدم که امسال جایزه مردم را به تو می‌دهند.
برای چه فیلمی؟

• کیمیا و خاک.
از چه کسی شنیدی؟!

• از دوستان خبرنگار و منتقد، کسانی که در ستاد جشنواره هستند و...
باید برای رُل یک به من سیمرغ بدهند.

• برای فیلم هفت دقیقه تا پائیز؟!
بله، کار سختی شد. چون در اواسط کار دچار سختی و بحران شدیم. کار تغییر کرد، فیلمنامه کامل نداشتیم. همین هم تجربه خوبی بود.

• ولی ترسناک.
بله ولی اعصاب همه این اواخر کار خراب شده بود. از یک جایی همه گیج و گنگ و از هم جدا شدیم، ولی فکر نمی‌کنم که کار بدی شده باشد.

• هدیه تهرانی بعد از این همه سال چطور بود؟!
من یک سکانس بیشتر با او بازی نداشتم.

• حتماً سکانس پایانی.
از کجا می‌دانی؟!

• حدس می‌زنم.
درست است، سکانس بسیار سختی هم بود.

• چرا سخت بود؟!
چون فیلمنامه به ما فشار آورده بود و باعث می‌شد که با هم دعوایمان می‌شد. هرچقدر بیشتر پیش می‌رفتیم، بیشتر دعوایمان می‌شد. راستی زندگی با چشمان بسته به جشنواره نرسید؟!

• نه! هفت دقیقه تا پاییز فیلم خوبی شده؟!
بله. لیست فیلم‌های جشنواره را داری؟ من چند فیلم دارم؟!

• 4 فیلم؛ لطفاً مزاحم نشوید، هفت دقیقه تا پائیز، تسویه حساب و کیمیا و خاک، آدمکش هم که انصراف داد.
چرا پس نقش دو را به من می‌دهند؟

• دوست نداری برای نقش دو سیمرغ بگیری؟
دوست داشتن من چه فرقی می‌کند؟ 10 سال است که هر سال کاندیدا شده‌ام. خجالت هم خوب چیزی است.

• هر سال پشت سر هم؟!
بله، یا جشنواره فجر یا خانه سینما.

• بعد از این ده سال پارسال به تو دیپلم افتخار دادند و تو هم اصلاً به اختتامیه نیامدی؟
جای من نبود. برای چه چیزی می‌آمدم؟

• من خودم از اینکه برای دلخون به تو جایزه دادند، تعجب کردم، چون در شبانه روز خیلی بهتر بودی!
خیلی.

• به نظر می‌آمد برای شبانه‌روز حتما باید کاندیدا می‌شدی!
به نظر می‌آمد، اما از اینکه برای شبانه‌روز کاندیدا نشدم، ناراحت نشدم چون گمان می‌بردم که بهتر از آن هم می‌توانستم باشم. یعنی آن طور که دلم می‌خواست نبودم، شاید در گریم گم بودم یعنی بازی‌ام گم شده بود.

• شاید، اما لحظه‌های استثنایی هم خیلی داشتی. مثل صحنه‌ای که گربه را از زمین برمی‌داری یا سکانسی که در ایستگاه راه‌آهن گرفته شده و خداحافظی تو با دخترک دهاتی...
بله، اما اینها به body language مربوط می‌شود.

• در مورد گریم هم که می‌گویی، بسیاری اوقات پیش آمده، جایزه را به بازیگری دادند که گریم سنگینی را تحمل کرده.

• من بازیگرم. بازی برایم مهم‌تر است. وقتی بازیگر گریم خوبی دارد که جایزه را نباید به بازیگر بدهند، باید به گریمور بدهند. نمی‌دانم، الان انگار نمی‌خواهم به این موضوع فکر کنم. الان ریلکس‌تر از گذشته‌ام. هم ریلکس‌تر و هم قوی‌تر. نه قوی‌تر، نه! شاید با اُبهت‌تر. خودم احساس ابهت بیشتری می‌کنم. این ابهت هم از آرامش می‌آید. آرامش به درون خودت بها می‌دهد.

• سیمرغ می‌تواند در زندگی یک بازیگر مؤثر باشد؟!
هیچی، چه تأثیری می‌تواند داشته باشد؟! من موقعی فکر می‌کردم، این جایزه لعنتی با توجه به کیفیت به آدم‌ها می‌رسد و برای بالا بردن سطح سلیقه و نشانه رفتن و چیزهای نو و تک و ویژه این اتفاق می‌افتد.

• نمی‌افتد؟
نه، این جایزه تبدیل شده به یک روند نوبتی که تازه اگر نوبتی هم به کسی می‌رسید، تا به حال صدبار نوبت به من رسیده بود.

• پارسال بحث بر این بود که دقایق آخر اختتامیه جشنواره برنده جایزه‌ها تغییر کرده؟
من هم همین فکر را می‌کنم. برای من هم این اتفاق افتاد. این یک بازی دیگر است. ذهن من جور دیگری فکر می‌کرد. اشتباه کردم قطعاً اشتباه می‌کردم. دیگر چه بگویم؟ بی‌خیالش شو!

• اما داشتن سیمرغ در خانه ...
مگر اسکار است؟! اسکار ونوبل برای من مهم است. هنرمند می‌داند که چه چیزی برایش اهمیت دارد. تشخیص با هنرمند است.

• هنوز هم امیدوار هستی که اسکار بگیری؟!
بله. اگر بگذارند تا سینمای‌مان خارج از ایران برود، حتماً روزی اسکار خواهم گرفت. خدا حتماً کمکم خواهد کرد.

• اما ما حتی شانس این را نداشتیم که فیلم «درباره الی» را در اسکار داشته باشیم.
من فرصت بازی در آن فیلم را از دست دادم.

• برای چه نقشی؟!
به جای پیمان معادی.

• چقدر حیف. چرا نتوانستی با فرهادی همکاری کنی؟!
دقیقاً یادم نیست که سر چه موضوعی با آنها به توافق نرسیدم.

• شاید دستمزد.
شاید هم سر کار بودم. فقط یادم هست که چند علت مختلف دست به دست هم داد تا من «نه» بگویم. اما بعداً فهمیدم که آدم بنا به هر دلیلی نباید «نه» بیاورد.

• فکر می‌کنی چه عاملی وجود دارد که جایزه را هیچ وقت به تو نمی‌دهند؟!
ویژه بودن من! من تبلیغ ویژه بودن می‌کنم اما قبل از این تبلیغ من آدم ویژه‌ای هستم. پس کارهای من هم ویژه است. خیلی خوب است که یک دهه در سینما باشی و یک دهه همه بگویند جایزه برای توست. در هر فستیوالی این اتفاق بیفتد و عین 10 سال هم جایزه نگیری. خیلی خوب است، خیلی لذت‌بخش است. خاطره‌های خوبی هم از این اتفاق‌ها دارم.

• واقعاً؟! مثلاً؟
یکی از بهترین خاطره‌هایم این است که در جشن خانه سینما که نزدیک به 6-5 هزار نفر در کاخ سعدآباد بودند، من، هومن سیدی، آقای انتظامی و خسرو شکیبایی کاندیدا بودیم.
موقعی که اسم من را در میان لیست کاندیداها خواندند، خیلی تشویقم کردند اما خسرو جایزه را گرفت. من برای رُل یک فیلم روز سوم آنجا بودم. راستش من بیشتر از اینکه به خودم اعتقاد داشته باشم به خسرو شکیبایی اعتقاد داشتم. آن سال خسرو در سعدآباد جایزه گرفت، با اینکه من می‌دانستم در روز سوم خیلی خوب بازی کردم. در همان جشن بعد از اهدای جایزه تصویری از درگذشتگان نشان دادند که من با دیدن آن تصاویر شدیدا زیر گریه زدم. من به خاطر تصویر آن درگذشتگان گریه نمی‌کردم.

• به خاطر خودت گریه می‌کردی؟
بله. گریه‌ام را نگه داشته بودم و داشتم در جای دیگری خرجش می‌کردم. بعداً عزیزدلی به من گفت: «حامد، شاید خسرو سال بعد دیگر نباشد، خوشحال باش که او جایزه را گرفته». گفتم: «خوشحالم». گفت: «خوشحال‌تر باش». متاسفانه سال بعد خسرو نبود و من ترجیح می‌دادم که خسرو 10 سال دیگر هم باشد و باز هم بازیگری کند. جایزه چه اهمیتی دارد؟ جایزه فجر یا جایزه خانه سینما چه اهمیتی دارد؟ تندیس خانه سینما را در خانه‌ات داشته باشی اما خودت نباشی؟ وقتی سیمرغ بلورین داشته باشی اما خسرو شکیبایی نباشد؟ هنرمند باید جاری باشد. از معدود دفعاتی که جایزه به کیفیت داده شد زمانی بود که به هامون جایزه دادند یا زمانی که جایزه ناخدا خورشید را به داریوش ارجمند دادند. من مطمئنم داورانی که تا به حال به من جایزه ندادند، اگر در همان سالها به داوری هامون یا ناخدا خورشید می‌نشستند به آنها جایزه نمی‌دادند. مطمئنم که همان داورانی که به شکیبایی برای هامون جایزه دادند به من در فیلم بوتیک یا روز سوم یا کافه ستاره یا حتی حس پنهان جایزه می‌دادند اما حتی کاندیدایم هم نکردند.

• این عکس که بک‌گراند کامپیوترت گذاشتی و با خسرو شکیبایی هستی، در کجاست؟
سر فیلم دل‌شکسته (علی روئین‌تن). شب باید پابرهنه بازی می‌کرد. رفتم سر صحنه فیلم، هر وقت می‌دیدمش دستش را می‌بوسیدم. زمستان بود، پاهایش یخ کرده بود. پاهایش را گرفتم در دستم و ماساژ دادم. به من گفت: «نکن». گفتم: «چه می‌گویی؟! من عاشق توام.»

• قبل از اینکه وارد بازیگری شوی دوستش داشتی؟!
بله، من بیننده کارهای دوستانم هستم.

• اگر کاندیدا شوی، اختتامیه می‌آیی؟!
حتماً، من آن جایزه سال پیش را برای دیپلم افتخار قبول نداشتم. یعنی چه که به من یک جایزه می‌دهند برای بخش نگاه نو؟ دیپلم افتخار؟! من؟! شوخی‌تان گرفته؟!

• هنوز آن دیپلم را نگرفته‌ای؟
نه، هنوز دست هادی انباردار است. دیپلم؟! نه! اصلاً سیمرغ هم همین‌طور! ول کن بابا، ما بچه شده‌ایم؟! این جشنواره دیگر مثل سال‌های پیش نیست، مطمئنم امسال همه جذابیت‌هایش را از دست داده.

• بگذار من یک پرانتز باز کنم. کسی مثل تو از فیلم آخر بازی شروع می‌کند و نسبتاً خوب است تا امروز. منظورم از خوب بودن این است که شاید فیلم بد هم داشته‌ای...
شاید مثل دلخون...!

• و شاید مثل دلخون. اما بازی خوبی از خودت ارائه دادی؟
بله. چون من در هر مجموعه‌ای بهترینم. من عاشق و مشتاقم، چون جنون بهتر بودن و بهتر دیده شدن را دارم. شاید یک بیماری است ولی بیماری‌ای است که بودنش مجازاست. اگر نسخه یا طبیبی هم نبود، نبود. این شیدایی و این سودایی مداوا هم نشد ایرادی ندارد. شاید این تنها بیماری‌ای است که مجنون دوست ندارد، مداوا شود. مبتلای این مرض و این آفت دوست دارد دائم در آن باشد.

• چون سینما برایت ته ندارد!
انسان ته ندارد.

• یعنی تا به حال به این فکر نکردی که سینما را کنار بگذاری؟
اَشکال جدیدی اگر وارد زندگی من شوند من هم با آنها بازی خواهم کرد به هرحال من کارگردانی را خوب بلدم، شاید روزی بخواهم آنها را تجربه کنم ولی نه حالا حالاها.

• چرامی‌گویی خوب بلدم؟ تجربه و کمکی که در دلخون به کارگردان داشتی این احساس را به تو می‌دهد؟!
ببین من درهمه فیلم‌ها کمک کردم اما خب بعضی جاها هم احتیاج به کمک من نبوده مثل فیلم چای تلخ (ناصر تقوایی) آنقدر استادانه است که احتیاجی به من نیست یا فیلم مسعود کیمیایی. در آن سکانس احتیاجی به من و کمکم نبود.

• تو بازیگر باهوشی هم هستی. یادم هست سر صحنه کیمیایی که بودم، حرکتی کردی که کیمیایی بهت گفت: «حامد این کارت کیمیایی‌وار بود.»
بله چون زبان آدم‌ها را بلدم. ببین، آقای ایرج قادری من را دعوت به کار می‌کند، همین طور آقای عباس کیارستمی. دنیا و فضای این دو کارگردان خیلی از هم جداست. فاصله زیادی با هم دارند. برای چه این اتفاق می‌افتد، چون فضای ذهن و سبک آن کارگردان‌ها را می‌شناسم.
در سینمای کیارستمی نباید اتفاق را ایجاد کنیم، باید خود اتفاق بیفتد. اگر اتفاق افتاد که افتاد، اگر نه ما نباید دست و پا بزنیم. اما وقتی اتفاق خودش می‌افتد باید تن به یک گرداب کوچک بدهیم تا با آن بچرخیم که یا فرو می‌رویم یا می‌ایستیم. ما باید دنبال آن را بگیریم. در سینمای کیمیایی جور دیگری است، با اشعاری از قبل سروده شده مواجه می‌شویم. اشعاری از قبل تنظیم شده که در قالب دیالوگ آورده. در سینمای کیمیایی اسطوره‌ها، نظافت رفتار دارند، استریلیزه با آنها برخورد می‌شود. اساطیری مثل قیصر و همین طور ناخدا خورشید، چون با سینمای کلاسیک مواجه هستید مثل سینمای جان فورد، هاوارد هاکس و...
تو در این جور کارها با پزآیدون و زئوس مواجه هستی. یک روز سر فیلم «هر شب تنهایی» داشتم بازی می‌کردم. گفتم «نمی‌دانم اینجا را باید چه کار کنم؟!» صدرعاملی هم گفت «من هم نمی‌دانم» چه کاری می‌توانی انجام بدهی. بیا با هم راجع به آن فکر کنیم. به او گفتم «آقای صدرعاملی اگر خسرو بود اینجا را چطور بازی می‌کرد؟!» گفت: «حامد، خسرو را فراموش کن! و الا الان کارت پیش نمی‌رود». رسول صدرعالمی همیشه می‌گوید نمی‌دانم. می‌داند، اما همیشه می‌گوید نمی‌دانم. بازی‌ات می‌دهد اما باز می‌گوید نمی‌دانم. با این نمی‌دانم فضا را نمی‌بندد و به تو حال را می‌دهد.

• اما یادم هست که سر فیلم زندگی با چشمان بسته که آمده بودم، از اینکه دستت را برای بازی باز نگذاشته بود، ناراحت بودی.
در یک سکانس این اتفاق افتاد که شاید هم بدجنسی کردم و کودک درونم لج کرد و از قصد و به روی عمد آن سکانس را بد بازی کردم اما 3-2 روز بعد آن سکانس را تکرار کرد.

• کدام سکانس؟
سکانسی که با پدرم در مغازه حرف می‌زنم. راستش من‌ می‌خواستم این سکانس را با تعداد پلان و نمای بالاتر بازی کنم تا بتوانم حرکت کنم. اما رسول صدرعاملی می‌خواست این سکانس را با دو پلان بگیرد. بعد از چند روز که دل‌هایمان با هم آشتی کرد و قرار بود تا دوباره آن پلان را بگیریم به صدرعاملی گفتم :«اصلاً می‌خواهی این سکانس را در یک پلان بازی کنم؟!» گفت: «آره، من همین را می‌خواهم، برای من همین بهتر است، چرا متوجه نبودی؟!» چون با هم آشتی کرده بودیم از دل و دستم می‌آمد. وقتی با کارگردانت قهر کنی همه چیز تغییر می‌کند. چون من برای کارگردان بازی می‌کنم نه برای بیننده. وقتی کارگردان از بازی تو خوشش بیاید، مردم هم حتماً خوششان می‌آید. کارگردان سلطان صحنه است، هر کسی که باشد، چه اولین فیلمش باشد، چه آخری، چه بهترین فرد باشد، چه بدترین، فرقی نمی‌کند. بازیگر حتماً اخلاق‌های خیلی بدی دارد، حتماً باید موقع بازی نازش را کشید، چون نباید انرژی خلاقانه‌اش را کشت. باید مملو از شوق و اعتماد به نفس، توجه و تایید باشد اما هدفمندانه. شاید اگر بین من و صدرعاملی لج و لجبازی پیش نمی‌آمد، من نمی‌توانستم این قدر موفق باشم. 2-3 روز بعد که صحنه را تکرار کرد صدرعاملی فکر نمی‌کرد بتوانم این قدر نرم این پلان را بازی کنم. خودم هم از خودم راضی‌تر بودم. از آن روزی که من با صدرعاملی کودکانه لج کردم تمرکز و تمرین نمی‌کردم. قهر کرده بودم. دلم می‌خواست عمداً بد بازی کنم. اما کم‌کم شروع کردم به گوشت نخوردن، چه قرمز و چه سفید. سیگار را ترک کردم ونمازهایم را خواندم. این تقیه و تزکیه من را منعطف کرد. آتوسا قلمفرسایی به من گفت: «چقدر صورتت باز شده، چقدر بهتر شدی!» تا اینکه صدرعاملی به من گفت: «حامد لج نکن...»!


• پس متوجه شده بود که تو لج کردی؟!
معلوم است، چون دیگر پیشنهاد نمی‌آوردم چون من همیشه سر صحنه پیشنهاد می‌آوردم. زمانی که گفت می‌خواهم این سکانس را دوباره بگیرم اینقدر روحم آماده‌تر شده بود که وقتی با پدرم (فرهاد آئیش) داشتم حرف می‌زدم خیلی پر مهر و محبت و مهربان دیالوگ‌ها بین ما رد وبدل شده بود.

• فکر کنم آقای آئیش هم از کار ناراحت بود.
ببین پیش می‌آید، کار است. اصلا اگرنباشد مفت کار گران است!

• اگر درست یادم باشد مثل اینکه برای کار دیگری آفیش بوده و به او off نداده بودند.
پیش می‌آید، کار است دیگر. بعضی اوقات یکی off می‌خواهد، یکی دیگر می‌خواهد سر کار بیاید! همه چیز پیش می‌آید. من بعد از این لجبازی‌ها که آشتی کردم از کارم راضی‌تر شدم چون احتیاج داشتم که روحم را تلطیف کنم. حتما باید خیلی از کارها را کنار می‌گذاشتم تا آنها را انجام ندهم. نباید زیاد معاشرت می‌کردم که آن روزها معاشرت‌هایم را کم کردم. کم‌کم بازی در «زندگی با چشمان بسته» برای من تبدیل به یک عشق بازی شد.

• کارگردانی هست که دلت خواسته باشد با او کار کنی و نشده باشد؟!
شاید داریوش مهرجویی. هنوز هم دوست دارم که با کیمیایی کار کنم. کیمیایی حیف است قدرش را نمی‌دانیم. خیلی دوست دارم با رخشان بنی‌اعتماد هم یک کار انجام بدهم. دوست داشتم فیلم «زیر پوست شهر» را بازی می‌کردم، به نظرم آن فیلم یکی از بهترین بازی‌های محمدرضا فروتن است.

• گفتی به صدرعاملی گفتی که اگر خسرو شکیبایی اینجا بود چطور این صحنه را بازی می‌کرد، یعنی خودت را با او مقایسه می‌کنی؟!
صحنه‌هایی هست که فقط مختص شکیبایی است. فقط خسرو می‌تواند آن را بازی کند...

• مثل هامون!

دقیقاً. چون لبریز از عشق و شوق است. لبریز از ارتعاشات عاشقانه است. حیف از اینکه کسی را دوست نداشته باشی و کسی دوستت نداشته باشد. خسرو می‌توانست به راحتی خودش و هم دنیا را دوست داشته باشد. البته بعید می‌دانم خودش را دوست داشت، چون اگر خودش را دوست داشت کمی به خاطر ما بیشتر صبر می‌کرد. به خاطر همه ما که عاشقش بودیم. من عاشق خسرو بودم. این را هم خودش می‌دانست، هم خانواده‌اش می‌دانند. عاشقی برای من سخت نیست.

• تو هم که عاشقِ عاشق شدن هستی! چیزی که وجود دارد این است که همیشه همه خسرو شکیبایی را دوست داشتند. یعنی فکر نمی‌کنم، کسی بوده باشد که او را دوست نداشته باشد.
چون بی‌مثال و مانند است.

• می‌خواهم این را بگویم که حامد بهداد هم با همه خوب است. انگار تو در هیچ باندی نیستی! با خیلی‌ها خوب هستی؟
بله. من با همه خوب هستم. اما چیزی که وجود دارد این است که من دافعه دارم، اما خسرو دافعه هم نداشت.

• شاید دافعه داشته باشی اما این اتفاق احتمالاً در نگاه اول است. مثل برنامه‌ای که به تلویزیون آمدی و جمشید گرگین مجری بود. خیلی هم با هم بحث و جدل کردید و منِ بیننده احساس می‌کردم حسابی حرص مجری را درآوردی، اما در جای دیگری شما را دیدم که در آغوش همدیگر رفتید و خیلی هم صمیمی بودید. پس دافعه‌ای که داری احتمالاً لحظه‌ای و در برخورد اول است.
می‌دانی چیست؟! ما داخل رینگ با هم بوکس می‌کنیم اما خارج از رینگ همدیگر را دوست داریم. در رینگ باید بوکس کرد، تا جذاب باشد. وقتی وارد زمین فوتبال می‌شوی باید بازی کنی. جای مسخره بازی نیست. وقتی در مقابل هم قرار می‌گیرید، باید سلیقه‌ها و اندیشه‌هایتان را روبروی هم قرار دهید.

• در نهایت هم نگفتی چه عاملی وجود داشته که همه دوستت دارند؟
چون سعی کردم همه را دوست داشته باشم.

• حامد بهداد اصلاً دشمن ندارد؟
چرا ندارد؟! حامد بهداد آدم بزرگی است. من دشمن دارم.

• نمایشگاه عکست که خلاف جهتش را ثابت کرد!
دیدی؟! چقدر شلوغ بود؟!

• این همه آدم تا به حال در یک نمایشگاه عکس ندیده بودم.
آن نمایشگاه بیشتر یک مانور شخصی بود.

• برای چه کسانی؟
برای افرادی که چشم دیدن من را ندارند (خنده). برای مردم ساده که دوست دارند بازیگرشان را ببینند، من همیشه دوست دارم تا مردم بازیگرانشان را از خودشان بدانند. من شبیه بقیه‌ام.

• خودت را می‌گیری؟!
نه! من برای اینکه شبیه مردم شوم، به یک موسسه رفتم و 11 روز روزه سکوت گرفتم. 11 روز چهارزانو نشستم و به خودم فکر کردم. 11 روز تمام.

• چه موسسه‌ای؟
مرکزی بود که برای پاکسازی روح و بدن به همه کمک می‌کرد.

• تأثیری هم داشت؟!
یکی از مقدس‌ترین ایام زندگی‌ام بود. پاکیزگی انسان شرط اول است.

• شاخه‌ای از عرفان است؟!
نه، فقط شادی است و پاک بودن.

• برای یک بازیگر مثل تو که پر از هیجان هستی، سخت نیست که 11 روز حرف نزنی؟!
چرا. خیلی سخت بود. در این 11 روز خیلی به من فشار آمد.

• حتماً سیگار را هم ترک کردی؟!
اصولا سیگار نمی‌کشیدم، همکاران که سر صحنه سیگار می‌کشند، آدم هوس می‌کند، از قیافه‌اش خوشش می‌آید. بچه که بودم، پدرم که سیگار می‌کشید من هم می‌رفتم جلوی آیینه و سیگار می‌کشیدم. سوپراستارها هم سیگار می‌کشیدند، آدم فکر می‌کرد چه کار قشنگی است. ولی مزخرف‌ترین کار دنیا همین است. خیلی چیز چرکی است.

• انگار فقط پز قشنگی دارد!
بله، فقط پز قشنگی دارد، چون قیافه شیکی می‌تواند داشته باشد، اما من همین پز را هم نمی‌توانم بگیرم.


ادامه در پست بعدی



طبقه بندی: سینما،  داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 فروردین 1389 توسط آرمین | نظرات ()
امانت داری و اخلاق مداری ؛ استفاده از مطالب این وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز است
آدرس جدید سایت : www.HOT1.co.cc
موضوعات و دسته ها
نوشته های تازه
بایگانی
نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :